سرزمین فراعنه هستم. روز اول سال است –نوروز. اینجا از نوروز خبری نیست. نه نشانههای آن را در گوشه و کنار شهر میشود دید و نه در دگرگونی طبیعت. نه از نسیم بهاری خبری هست و نه از نم نم باران و بوی خاک. میگویند بهار رسیده است و نوروز است. این را در فضای مجازی میخوانم و با چند دوستی که شاید مثل من بهار را در فضای مجازی میجویند پیام تبریکی ردوبدل میکنم.
میخواهم چیزی بنویسم. عاجزم از نوشتن در مورد بهار و نوروز، به ویژه اکنون که آن را حس نمیکنم. عاجزم از نوشتن در مورد سالی که شروع شده است، نه توان پیشبینی را دارم و نه اهل برنامه ام که برنامه بریزم برای این سال. بهتر است سراغ سالی که گذشت بروم و بخشی از آنچه برمن گذشته است را بنویسم.
پارسال نوروز را کابل بودم. یادم نمیآید کجا رفتم و چه کردم. تصمیمهایی زیادی داشتم که هیچ یکی به سرانجام نرسید. با این همه راضی ام. سال پرماجرایی بود. نیمههای بهار آلمان رفتم. بورس سه ماههی «دفتر خارجی فدرال» (وزارت امور خارجه). جهانی بهتمامی متفاوت. یک هفتهی اول را گیج بودم و حتا راه وزارت خارجه را گم میکردم.
از درسها، رویهی استادان و گشتوگذار در شهر چیزهایی زیادی آموختم. مهمترین آنها برای من تصفیه حساب آلمانها با تاریخشان و شرمساری از به راه انداختن جنگ و تجاوز به همسایگان و کشتار یهودیان بود. فراموش نمیکنم روزی را که استاد تاریخ ویدیویی را نشان داد که «کورنارد آدناور»، نخست وزیر پس از جنگ آلمان، به پولند میرود و در برابر بنای یادبود کشتهشدگان جنگ زانو میزند و از مردم پولند پوزش میطلبد. انگار شریک جرم آنها بودم و با پوزش خواستن او بار گناهان من سبکتر شد. انگار همهی انسانها مسوول آن جنگ و کشتار بودند و مسوول هر جنگ و کشتنی هستند.
چند روزی آزادی را زندگی کردم و فهمیدم. بزرگداشت روز کارگر را دیدم. بهانهای بود برای جوانان بیکار و مهاجر که بخوانند و برقصند و داد بزنند و شعار بدهند. روز همجنسگرایان را دیدم. و بار نخست همجنسگرایانی را که بیپرده مینمودند همجنسگرا اند و خواستار حق برابر با دگرجنسگرایان. به سویس و بلژیک و به هالند رفتم. روزهای خوشی بود. با آدمهای زیادی آشنا شدم.
پیش از رفتن، گاهی به این فکر میکردم که آنجا بمانم و افغانستان را به امان خدا سپارم. اما با بودن در آنجا فهمیدم که میشود باشندهی اروپا شوم، اما اهل اروپا هرگز نخواهم شد. و آنگونه هم که میپنداشتم زندگی آنجا برایام خواستنی نبود. هر کسی درگیر کار و روزگار خود. یکی برای دیگری وقت نداشت. دلام برای دوستانام در کابل تنگ میشد که بیبهانه ساعتها با هم مینشستیم و میگفتیم. پس از سه ماه به کابل برگشتم. شش ماهی را که آنجا بودم بدون اتفاق مهمی گذراندم.
و حالا دو ماهی میشود که برای برنامهی سه ماههی آموزشی اینجا ام. سرزمین فراعنه. یکی از آرزوهایام دیدن این سرزمین بود. میپنداشتم این سرزمین مانند اهرام با شکوه است و زنان آن مانند کلیوپاترا زیبا. همان دو-سه روز اول فهمیدم که اشتباه کرده ام. نه از شکوه خبری هست و نه از کلیوپاترا. همهی آن حرفها تنها لای کتابهای تاریخ اند.
مصر، همانگونه که یکی از استادانی که تاریخ مصر درسمان داد، گفت؛ سرزمین تضادها است. مردم در ظاهر مذهبی اند، اما در رفتار غیرمذهبی. یک سوی قاهره فروشگاهها، رستورانها و مردمانی اند با ظاهر اروپایی و سوی دیگر دکانها، مسجدها و قهوهخانههای قدیمی.
مردم مصر رفتار تملقآمیزی با خارجیها دارند، به ویژه با شهروندان کشورهای پیشرفته. هر جا ببینندات خوشآمد میگویند. سدها بار »خوشآمدید به مصر» شنیده ام. این گونه که میبینم، روزی که اینجا را ترک کنم هم «خوش آمدید به مصر» خواهم شنید. باوجودی که حکومت مصر از پشتیبانی امریکا برخوردار است، مردم مصر سخت ضدامریکایی اند. القاعده و طالبان را دوست دارند و اسامه و ملا عمر را میستایند. روزهای نخست وقتی مرا باشندهی شرق و جنوب شرق آسیا میپنداشتند، میگفتم از افغانستان هستم. آنگاه سخن از ستایش اسامه بود و ملا عمر و جنگجویی مردم افغانستان. حالا دیگر برای اینکه با ستودن اسامه و ملا عمر ناراحتام نکنند، از هرجا که بگویند از همان جا ام.
این تنها مردم عادی مصر نیستند که اسامه و ملا عمر را میستایند و آمریکا را اشغالگر میدانند. استادانی که ما را درس میدهند تقریباً همگی باودارند افغانستان اشغال شده است و مسوولیت مردم افغانستان بیرون راندن اشغالگران اند. روزهای نخست سعی کردم بگویم افغانستان اشغال نشده است، اما نتیجه نداد. استادان نظر مخالف را برنمیتابند و میخواهند بر ما بقبولانند آنچه را میگویند. فضای ارتشی بر همه نهادها حاکم است. ارتشیها ادارهی همهچیز را به دست دارند. در قاهره که بگردی، هر سد متر ارتشیای ایستاده است. گفته میشود ارتشیها 15% باشندگان این کشور را تشکیل میدهند.
…
سه هفته به پایان برنامه مانده است. روزشماری میکنم تمام شود. فضای اینجا خستهام کرده است. میخواهم زودتر برگردم.
23 مارس 2010 در 00:49
جواد عزیز سلام. بله انسان های زیادی در جهان هستند که افغان ها را تشویق به بیرون راندن امریکا از افغانستان می کنند، ما مردم که به قول وطنی «دهن بین» چنین کردیم و می کنیم و به آن دلخوشیم. و در این میانه اگر هم میلیون ها آدم کشته شود، مهم نیست. در جنگ با شوروی، پاکستانی ها و ایرانی ها و حتا غربی ها به پویایی و شکوفایی می اندیشیدند و از مقاومت مردم «سلحشور» اوغانی بسی خوشنود بودند… حالا هم این مصری ها اگر آدم باشند، باید به جای «چیز» مالی غربی ها، آدم شوند.
23 مارس 2010 در 00:50
ها راستی، سال نو هم مبارک و پیروز و خرسند باد روزهای آتی. شاد زی رفیق