این وبلاگ هرچند غیررسمی تعطیل بود، پس از این رسمی تعطیل است. اگر کسی راهگمکرده اینجا آمد، به صفحهی باز بیاید. تعدادی از دوستان، آنجا مینویسیم.
توجه!
نوامبر 15, 2009 با جواد رهاپایان عصر انقلابیگری و قهرمانپرستی*
اکتبر 14, 2009 با جواد رهادر اواخر قرن بیست، تفکر اصلاح جای تفکر انقلابی را در بسیاری جاهای جهان گرفت. این تحول برآیند تجربهی تاریخی، تردید در باورهای خوشبینانه و آرمانگرایانه، رشد طبقه متوسط و عوامل بههمپیوستهی دیگر بود. با مرگ روشنفکران چپ مانند سارتر و انقلابیهایی مانند چهگوارا، شعارهای انقلابی جذابیتشان را از دست دادند. این تحولات دامن قهرمانپرستی، که لازمهی انقلاب است، را هم گرفت. راه افتادن مردم به دنبال قهرمانهای انقلابی و در نتیجه ویرانگری جنگ دوم جهانی و استقرار دکتاتوریهای انقلابی در روسیه و چین و هسپانیا، نشان دادند که قهرمانگرایی و انقلابیگری عواقب شومی دارند.
پس از آن تعدادی از اندیشمندان، در راس آنها کارل پوپر، ایدهی اصلاح یا مهندسی اجتماعی را به جای ایدهی انقلاب پیشکشیدند که منطقیتر بود و چشمانداز امیدوارکنندهای برای جلوگیری از تکرار استبداد و ویرانگری گذشته داشت. امروز در کشورهای غربی، سارتر و چهگوارا تنها میتوانند الهامبخش جوانان تحصیلنکرده و بیکارباشند.
اول می در بسیاری کشورهای اروپایی به نام روز کارگر تجلیل میشود. امسال فرصت این را داشتم که در این روز در برلین، یکی از پایتختهای پرشور اروپا باشم. آنگونه که از نام این روز پیدا است، انتظار داشتم کارگران با نشانههای کارگری که در کتابها و نشریههای کمونیستان پیشین دیده بودم، در مراسم این روز شرکت کنند. اما نه از کارگران خبری بود، نه از نشانههای کارگری. شرکتکنندگان این مراسم، بیشتر جوانان مهاجر و بیکاری بودند که عکسهای چه گوارا را بر لباس داشتند و کلاه چه گوارا را بر سر. گردهمایی هیچ برنامهی ویژهای نداشت. تنها گروههای موسیقی دورهگرد اینجا و آنجا مینواختند و از مردم پول میگرفتند. در پایان روز هم، که بیشتر جوانان، مست بودند به خشونت پرداختند و با پولیس درگیر شدند. دوستانم گفتند که این برنامهی هر سالهی اینها است.
اما در کشورهای عقبمانده، مانند افغانستان وضع طوری دیگر است. روشنفکران و قهرمانان انقلابی هنوز طرفداران سرسختی در میان روشنفکران و تحصیلکردگان دارند و ستایش میشوند. تجلیل از چه گوارا در انجمن قلم افغانستان، اگر چه در ظاهر هیچ عیبی ندارد و کاری است باارزش؛ اما اگر نیک بنگریم، کمترین عیب این تجلیل، مشغول کردن اذهان به این انقلابی خشونتگرا است. حتا اگر هدف برگزارکنندگان این مراسم، تجلیل از فداکاری و مبارزههای چهگوارا برای آزادی بوده باشد، این مراسم همان گونه که دیده شد، در حد پوشیدن کلاه چه گوارا و دودکردن سیگار برگ کاهش یافته بود. پرسشی برای من ایجاد شده است که برگزاری اینگونه مراسمها، هنگامی که افغانستان گرفتار فقر و خشونت و هزار و یک مشکل دیگر است، چه پیامی دارد. من با خسرو موافقم که “چه گوارا نوستالژی دایمی نسبت به انسان شورشی و انقلابی است”. اما فکر میکنم این تمام مساله نیست. چه گوارا نشان درماندگی انسان افغانی در برابر مشکلات، گریز از پذیرش مسوولیت و تلاش برای حل مشکلات و در انتظار دست غیبی و سربرآوردن قهرمانی مانند چه گوارا بودن است. من هم گاهی از چه گوارا خوشم میآید. درمانده که میشوم، کلاه چه گوارا را که پیدا نتوانم، دنبال فندکی میگردم که عکس چه گوارا روی خود دارد. اما میدانم که این کارها برای لحظهای تخدیرم میکند و در نهایت مانند سیگار برگ تاثیرات ناگوار میگذارد.
تجلیل از چه گوارا و انقلابیهای مانند او نشان میدهد که ما از زمانهی خود عقب افتاده ایم و از مشکلاتمان ناآگاهیم. باوجود چند دهه جنگ و خشونت و انقلابهای کمونیستی و اسلامی با آن همه فجایعی که در پی داشتند، هنوز به فکر انقلاب و خشونت ایم و از چه گوارا تجلیل میکنیم. آرمانهایی که چه گورا برای آنها میجنگید، برای الگو شدن او کافی نیست. انقلابیهای وطنی هم آرمانهای ارزنده داشتند. حزب دموکراتیک خلق هم آرمان برابری، عدالت و آزادی داشت؛ اما باوری که از این ارزشها داشت و راهی که برای رسیدن به آن برگزیده بود، کشور را به کام استعمار و جنگهای ویرانگر کشاند. مجاهدان هم برای دین خدا میجنگیدند، اما مهمترین قربانی جهاد دین خدا بود.
باید از تاریخ خود درس بگیریم و به جای انقلابیگری و قهرمان سازی، به فکر اصلاح باشیم. تجربه کشور همسایه، ایران، نشان میدهد بیشترین کار را روشنفکرانی کرده اند که محدودیتهای نظام جمهوری اسلامی را تحمل کرده و برای اصلاحات گام به گام کار کرده اند، نه روشنفکران و انقلابیهایی که شعار انقلاب و براندازی نظام را داده اند.
آرمانهای متعالی داشتن یک چیز است و کار برای تحقق آن آرمانها چیز دیگر. ارزش انسانها با کار برای تحقق آرمانهای متعالی و نتیجهای که به دست میآورند سنجیدنی است نه با دم زدن از باور به آن آرمانها. در عالم سیاست، تنها باور داشتن به آرمانهای متعالی کافی نیست -تنها حسن نیست کافی نیست. حتا در تقلیلگرانه ترین نگاه، اگر ارزش انسانها را بر اساس باور به آرمانهایی متعالی بسنجیم، با کدام ابزار این کار را میکنیم. هیچ ابزاری نیست که ذهن انسانها را بگردیم و ببینیم واقعاً آرمان متعالی و حسن نیتی در کار هست یا نه. تنها معیاری که برای سنجیدن ارزش یک فرد و یک جریان وجود دارد، کاری است که میکنند و نتایجی است که از کار خود بر جا میگذارند.
کاری ارزشمند بود که چه گوارا در برابر سلطه سرمایه داری امریکایی که امریکای لاتین را به فقر و بیچارگی کشانده بود مبارزه کند. اما راهی که برای مبارزه انتخاب کرده بود، راهی بود که هزاران انسان دیگر را به کام مرگ کشاند و استبداد کاسترو را بر کوبا حاکم ساخت. میخواهم به گفتاوردی از خود چه گورا اشاره کنم. چه گوارا گفته است که بدترین ضربه را به آزادی آنهایی میزنند که کوتاهترین راه را برای رسیدن به آن برمیگزینند. چه گوارا هم کوتاهترین را برگزیده بود؛ میخواست یک شبه، با انقلاب جهان را تغییر بدهد.
روانشناسان میگویند در اثر تکرار یک رفتار، آن رفتار در انسانها نهادینه میشود و انسانها نمیتوانند به آسانی آن رفتار را ترک کنند. بدین گونه آنهایی که عمری را به خشونت میگذرانند و برای آزادی میجنگند، پس از پیروزی نمیتوانند سلاح را زمین بگذارند و خشونت را ترک کنند. نخستین دشمنان آزادی، در یک جامعهی پس از بحران، همانهایی اند که خشونتگرانه برای آزادی مبارزه کرده اند. قهرمانهای انقلاب، همیشه پس از انقلاب مرتکب فجایعی شده اند بیحساب. با تجلیل از الگوهای خشونتورز، جز ترویج خشونت کاری نمیشود. در حالی که ما نیاز داریم با خشونت مبارزه کنیم و مشکلاتی را که زیر لایههای خشونت و جنگ پوشیده شده اند شناسایی کنیم.
به باور من، برای برونرفت از بن بست کنونی باید از خود شروع کنیم –از مشکلات خود. آیا به جز کلیگوییها و متهم کردنها تحلیل منسجمی از مشکلات خود کرده ایم؟ اصلاً مشکلات ما چیست؟ این نوشته میخواهد دوستان را به اندیشیدن به این پرسش فرابخواند.
* این یادداشت در ادامه بحث تجلیل از چه گوارا در کابل، برای هشت صبح نوشته شده بود. هشت صبح این بحث را پایان داده است. برای اینکه وقتم برای نوشتن بیهوده نگذشته باشد، و این وبلاگ هم پس از مدتها، به روز شده باشد، اینجا گذاشتم.
نوشتههای دیگر در این مورد را در لینکهای زیر بخوانید
رای سفید، رای خنثا است
آگوست 19, 2009 با جواد رهاانتخابات، تعریف کنندهی دموکراسی است و از یونان باستان تا امروز یکی از عناصر اصلی دموکراسی بوده است. با نگاهی به تاریخ در مییابیم که انتخابات کارکرد دوگانه داشته است. گاهی هیتلر و موسولینی را به قدرت رسانده است و گاهی هم ابرام لنکن و بارک اوباما را. بناءً نباید تنها روی مثبت انتخابات را دید و از روی منفی آن چشم پوشید.
بیگمان، هدف از انتخابات برگزیدن شایستهترین فرد برای رهبری کشور است. اما هنگامی که شایستهترین فرد وجود نداشته باشد، باید تلاش کرد تا رهبری کشور به دست ناشایستهترین فرد نافتد. موضع خنثا گزیدن و تحریم انتخابات، جدا از انفعالی بودن، رای به نفع ناشایستهترین است.
درست است که انتخابات در افغانستان رهبران سنتی را برکشید و به نفع قبیلهگرایان انجامید نه دموکراسیخواهان. درست است که پنج سال تجربهی دموکراسی شور و شوق ما را گرفته است. درست است که مافیای قدرت، افکار عمومی را درگیر مسایل قومی، زبانی و منطقهای میکند و مانع رای آزاد میشود. درست است که دموکراسی عملاً به انتخابات محدود شده است. درست است که هر نامزد جدی یا متهم به جنایت است یا متهم به همکاری با جنایتکاران. اما هیچ یک از اینها دلیل نمیشود در انتخابات شرکت نکنیم یا منفعلانه شرکت کنیم و رای سفید بدهیم.
انتخابات رهبران سنتی را برکشید، اما راه را بر دموکراتها نبست. در کشوری که دموکراسی آن بر فراز ویرانههای تعصب و خودخواهی بنا شده است و فرهنگ خشونت در خون مردم آن عجین است، انتظار ظهور یک شبهی سیاستمداران دموکرات و باورمند به ارزشهای انسانی، خوشخیالیای بیش نیست. واقعیت جامعهی افغانستان همین است. رهبران و مردم افغانستان آیینهی تمامنمای همدیگر اند و در یک همپوشی کامل قرار دارند. واقعبین اگر باشیم، میبینیم حتا اگر مسایل قومی و زبانی و منطقهای هم دامن زده نمیشد، رای مردم به خودی خود در این چارچوبها پخش میشد. منطقی نیست از مردمی که در این چارچوب ها میزیند، انتظار داشته باشیم خارج از این چارچوبها رای بدهند.
تجربهی پنج سال گذشته، شور و شوق ما پنج سال پیش ما را گرفته است. شور و شوقهایی که زیاد هم بهجا نبودند. شور و شوقهایی بودند ساختهی ذهن خیالباف ما که در روبهرو شدن با دیوار سخت واقعیت از هم پاشیدند. اکنون وقت آن است که به جای ذوقزدگی، در واقعیتها بدرنگیم و گام به گام با آنها برخورد کنیم. نه این که از فرط ناامیدی به قطب مخالف پناه ببریم و به نام اخلاق انزوا بگزینیم.
با وجود آنکه حکومت تنها هنگام انتخابات به شهروندان مراجعه میکند و دموکراسی محدود شده است به انتخابات، همین انتخابات هم فرصت کمی برای بیان خواست عمومی نیست. انتخابات این دور با وجود همهی کاستیهایاش، بهتر از انتخابات دور پیش است و خواستهای بیشتری را بازتاب میدهد . نامزدها هم بیشتر از دور پیش به ارزش رای مردم پی برده اند و بیشتر برای رای به گوشه و کنار کشور میروند؛ فهمیده اند شعار برای همیشه کاربرد ندارد، برای همین در کنار شعار طرحهایی هم برای آیندهی کشور دارند. بر خلاف دورهی پیش این بار چهرههای جدید با جایگاه اجتماعی جدید وارد میدان رقابت شده اند و نگاهی جدید به سیاست و رهبری دارند که گام نخست برای بریدن از سیاست سنتی است.
و اما اتهامهایی که بر نامزدها وارد میشود، درست همان نکتهای است که ما را به انتخاب میان بد و بدتر فرامیخواند. این جا است که باید روی منفی انتخابات را در نظر بگیریم و نگذاریم ناشایستهترین (بدترین) رهبری کشور را به دست بگیرد و کشور را به فاجعه بکشاند. این جا است که مسوولیت شهروندی حکم میکند بیتفاوت نباشیم و مسوولانه عمل کنیم. رای سفید جز این که به بدترین میدان بدهد کاری نمیکند. البته این نکته را هم باید در نظر داشت اگر شمار رای سفید بالا باشد، امکان تقلب را هم بالا میبرد، چون به سادگی میشود آن را به نفع نامزدی نشانی کرد.
و اگر احتمال پیروزی بدترین پایین هم باشد، رای سفید هیچ کارآییای ندارد. رای سفید حتا صدای رایدهنده را هم بازتاب نداده، ایجاد همصدایی نمیکند. در حالی که انتخابات فرصتی هم هست برای ایجاد همصدایی و یافتن همفکران برای ایجاد جریان سیاسی.
نکتهی آخر این که، رای سفید، نه نشانهی اعتراض است و نه نشانهی نگاهی نو. نه به پخته شدن دموکراسی کمک میکند و نه مشق دموکراسی است. دموکراسی با آزمون مشق میشود، با آزمون انتخاب، انتخاب و انتخاب. رای سفید خنثا است، هر نامی که به آن بدهیم.
از جوانی تا کوری
جولای 10, 2009 با جواد رهادو سال پیش بود که “جوانی” نوشتهی جان کوئتزی را خواندم که برندهی جایزهی ادبیات نوبل در سال 2003 شده بود. جوانی، زندگی یک جوان افریقاییِ را روایت میکند که هوس رفتن به اروپا و خوشبخت شدن در آنجا را دارد. جوان که ذوقی دارد و شعر میسراید، میخواهد شاعر بزرگی شود. میپندارد در زادگاهاش قدر او را نمیشناسد. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / باید برون کشید از این ورطه رخت خویش. رخت خویش بیرون میکشد و با امید زیاد به اروپا میرود. اما زندگی اروپا آنگونه که میپنداشت نیست. درگیر مشکلات روزمره زندگی میشود و کاری که تصور نمیکرد. آرزوهایاش دستنایافتنی مینمایند و نوستالژی زادگاه زنده میشود.
جوانی مشکلاتی را روایت میکند که زرق و برق و جذبهی غرب مجال دیدن آن را نمیدهد. باید تجربه کنی تا بفهمی. جوانی را برای آن از انترنت گرفتم و خواندم که بر پشت آن نوشته شده بود برندهی جایزهی نوبل. اما که خواندم، نتوانستم بپذیرم ارزندهی نوبل باشد. دلیلی که یافتم، سیاسی بود. جوانی نوبل گرفته است چون میتواند با نمایاندن مشکلات زندگی یک مهاجر در غرب، شماری را از مهاجرت به غرب باز دارد. اما چنین تاثیری داشته است؟
اما “کوری” چیزی دیگر است. کوری، به گفتهی نویسنده، روایتگر زندگی انسانهایی است که بینا اند اما نمیبینند. کوری سپید، نه آن کوری معمول سیاه. کوری از رانندهای که به چراغ قرمز چشم دوخته و منتظر چراغ سبز است، شروع میشود و به تمام شهر سرایت میکند. کار به جایی میرسد که انسانها (کوران) جز به لقمهی نان به چیزی دیگری نمیاندیشند و همه معیارهایی را که هنگام بینایی داشتند فراموش میکنند.
کوری از یک سو نشان دهندهی نسبیت اخلاق است. در دنیای کوران، برای زنده ماندن، هر کاری مجاز است. ربودن غذای دیگران، کشتن برای زنده ماندن و سپردن زنی که به او عشق میورزی به مردی دیگر در برابر غذا.
از دیگر سو، کوری نشان میدهد که انسانها در بدترین حالت هم میتوانند به اصولی پابند بمانند. مانند زنی که تنها بینای شهر است، اما برای بودن در کنار شوهراش خود را کور مینمایاند و همهی سختیها را تحمل میکند. اما اینجا وفاداری –بودن در کنار شوهر- وفاداری جنسی نیست، بل وفاداریِ است انسانی که فراتر از مسالهی جنسی جا دارد.
رمان کوری نوشتهی ژوزه ساراماگوی پرتگالی است که در سال 1998 برندهی جایزهی نوبل ادبیات شده است. با خواندن کوری فهمیدم، داستان اگر آن توانی را دیگر ندارد که جهان را بلرزاند، آن قدر توان دارد که جان زنده ای را بلرزاند. هنگام خواندن این رمان، میترسیدم چشمانام را ببندم و یکبارگی کور شوم. اما نشدم و جملههای پایانی رمان تکانام داد. “فکر نمیکنم ما کور شدیم، فکر میکنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند.” مگر ما هم کور نیستیم؟
در حاشیهی قانون احوال شخصیهی اهل تشیع
آوریل 12, 2009 با جواد رهاقانون احوال شخصیهی اهل تشیع سر و صدای زیادی را برانگیخته است. از یک سو مخالفان، شماری از مادههای این قانون را خلاف ارزشهای حقوق بشر، دموکراسی و قانون اساسی میدانند، و از دیگر سو مواففان، با استناد به قانون اساسی که گفته است هیچ قانونی نمیتواند مخالف احکام دین اسلام وضع گردد، قانون احوال شخصیه را اسلامی خوانده، از آن دفاع میکنند. همچنان مدافعان، میگویند این قانون با دموکراسی همخوانی دارد؛ یعنی برابر با خواستهی اهل تشیع است.
استدلال مخالفان و موافقان جدا از درست و نادرست بودن، دو نکته را آشکار میکند.
نکتهی اول تناقض در قانون اساسی است. هر چند قانون اساسی، چه هنگامی که هنوز پیشنویس بود، و چه هنگامی که تصویب شد، توسط حقوقدانان متناقض خوانده شد؛ اما به این گفتهها اهمیت داده نشد. جنجال اخیر بر سر قانون احوال شخصیهی اهل تشیع نشان میدهد که این تناقض جدی است، و میتواند به سلب آزادیهای اساسی شهروندان افغانستان بانجامد. شاید بشود مشکل قانون احوال شخصیهی اهل تشیع را با معاملهای حل کرد -چنانکه با معامله نیز به اینجا رسیده است؛ اما مشکل تنها قانون احوال شخصیهی اهل تشیع نیست. در قانون اساسی زمینههایی وجود دارد که میتواند مشکل بزرگتر از این نیز بآفریند. مثلاً قانون اساسی، از یک سو دولت را ملزم به رعایت حقوق بشر میکند و از سوی دیگر میگوید هیچ قانون نمیتواند مخالف احکام دین اسلام وضع شود. حقوق بشر، آزادی عقیده و بیان را محترم میشمارد، اما اسلام برای این آزادیها خط قرمزهایی دارد. همین تناقض در قانون اساسی است، که مخالفان و موافقان، با استناد به یک قانون، از موضعهای آشکارا مخالف دفاع میکنند.
برای پیشگیری از چنین پیشآمدهای بهتر است تکلیفمان را با قانون اساسی روشن کنیم. اصلاح قانون اساسی و به ویژه در مورد تناقض اسلام با حقوق بشر -اصلاح یا افزودن ضمیمهی بر آن- که اصول اساسی اسلام در آن گنجانده شود، یا هم مشروط کردن رعایت بعضی از مادههای اعلامیهی حقوق بشر، میتواند مشکل را در این زمینه حل کند. شاید هم راهی بهتر از این باشد. در هر صورت باید مشکل قانون اساسی حل شود تا زمینهی استفاده دلبخواهانه از آن از بین برود.
و نکتهی دوم در استدلال مدافعان قانون احوال شخصیهی اهل تشیع نهفته است. مدافعان میگویند؛ قانون برابر با خواستهی اهل تشیع است و دموکراتیک. هر چند آمار مشخصی وجود ندارد که این گفته را تایید کند؛ اما با در نظرداشت مذهبی –مذهبی ناآگاه- بودن مردم افغانستان نمیتوان انکار کرد که این قانون، اگر برابر با خواستهی همهی اهل تشیع نباشد، بیگمان برابر با خواستهی بیشتر آنها است.
اما سوال این است که خواست بیشتر مردم در هر صورت میتواند دموکراتیک باشد؟ بیشتر مردم افغانستان مسلمان اند، اگر این مسلمانها روزی تصمیم بگیرند، پیروان دیگر مذهبها افغانستان را ترک کنند؛ آیا این تصمیم دفاع کردنی هست؟
اگر بپذیریم که خواست بیشتر مردم همان دموکراسی است، دموکراسی را تقلیل به چیزی داده ایم که میتواند هولناکتر از نبود آن باشد. وقتی یک فرد یا چند فرد تصیمیم میگیرند بر گروهی ستم کنند، کمتر نگران کننده است نسبت به این که اکثریتی تصمیم به ستم بر گروهی بگیرند. و این تصمیم هولناکتر هنگامی میشود که با سازوکار دموکراتیک گرفته شود. گمان نمیکنم دموکراسی تنها خواست مردم باشد، که در این صورت برتریای بر دیگر انواع حکومتداری ندارد. و اگر چنین هم باشد، دموکراسی ارزشی نیست فراتر از همهی ارزشها. تلاش فیلسوفان سیاسی از دوران قدیم تا حال بر این تمرکز داشته، تا نظامی را بیابند که در بیشترین حد حامی انسان باشد.
دموکراسی هم برای همین ابداع شده تا در بیشترین حد ممکن تامین عدالت کند و حقوق و آزادیهای انسان را نگهدارد. حال اگر دموکراسی بیاید و حقوق و آزادیهای اساسی انسان را بگیرد، دیگر آن نظامی نیست که گمان میشود، و نمیشود، به نام آن یا به دفاع از آن، حقوق و آزادی انسانها را بگیریم.
زنانِ پدرسالار
فوریه 26, 2009 با جواد رها“زنانِ پدرسالار” ترکیبی متناقض مینماید، اگر پدرسالاري را برتري و سلطهی مرد بر زن تعريف كنيم. اين تعريف از پدرسالاري بيشتر واژهنامهاي و تقليلگرايانه است. در حالي كه پدرسالاري در معناي وسيع، فرهنگ نابرابري و سلطه تعريف ميشود، كه آن را پدرسالاري جديد هم نام ميدهند. پدرسالاري جديد برتري و سلطهي مرد بر زن و روابط و ارزشها آن را از سطح خانواده به سطح جامعه كشانده در عرصهي روابط عمومي گسترش ميدهد. پدرسالاري جديد، ميتواند در نهادها و ساختارهايي مدرن هم وجود داشته باشد، طوري كه نهادها و ساختارهايي مدرن، صرف نماي بيروني بوده، در درون آنها، رفتار سنتي جريان دارد. مانند شهرهاي افغانستان، كه از شهر بودن، فقط خانههاي چسبيده به هم را دارند و روابط حاكم بر آنها، همان روابط روستايي و سنتي است.
هر چند پدرسالاري ويژگيهاي زيادي دارد، اما بارزترین ویژگی آن، که به آسانی هم دیدنی است، در روابط اجتماعی نمود مییابد. روابط در جامعهاي پدرسالار، نابرابر (عمودي) است. افراد به فراتر و فروتر بخش ميشوند. فراتر –فرد یا نهاد- نقش تصمیمگیرنده داشته، میپندارد از دیگران بیشتر میفهمد و سزاوار احترام است. این فراتر هرگونه انتقادی را توهین و بیاحترامی به خود دانسته، برنمیتابد. زیستن در چنین جامعهای، روان آدمی را متاثر كرده، آدمی را سلطهجو و سلطه پذیر میسازد. فروتران در این میان، چون مجال فراتری ندارند، عقدهای و حسود میشوند و دق دلشان را بر زیردستانشان خالی میکنند.
زنان اما در جامعهي پدرسالار گرفتار فروتری مضاعف اند. از یک سو در برابر فراتر، فروتر اند، از دیگر سو، در برابر مردان فروتر هم فروتر. این فروتری مضاعف، عقده و حسادت مضاعف بارمیآورند و گاهی که فروتران مضاعف (زنان) مجال آن را بیابند، با آن که خود از پدرسالاری رنج مضاعف کشیده اند، به دلیل عقده و حسادت، شدیدتر از مردان، پدرسالارانه رفتار میکنند.
زنان باسواد افغانستان امروز، نماد پدرسالاري جديد اند. از شمايل زن سنتي بيرون شده، در شمايل زن مدرن؛ در روابط سنتي ميزيند. اين امر سبب دوگانگي شخصيتيشان شده، توهم مدرن بودن به آنها دست داده است. توهمي كه از يك سو مانع پيشرفت زنان ميشود، و از ديگر سو سبب ميشود زنان در برابر آنهايي كه اين برتريشان را نميپذيرند به رفتار پدرسالارانه ي پرخاشگرانه روي آورند.
الهه را نگذاشتند
ژانویه 25, 2009 با جواد رهامتاسفم که به الهه رای ندادم. به کسی که فکر میکردم بدون رای من هم به مقام اول میرسد -چه فکر خامی. اگر رای هم میدادم، شاید جایی را نمیگرفت؛ اما کمترین خوبیاش این بود که با خودام راحت بودم.
با ناباوری دیدم که الهه سرور به مقام هشتم در جنشوارهی ستارهی افغان رسید. الهه پس از اعلان خبر هشتم شدناش گفت: “همیالی احساس میکنم که خو میبینم”. تنها الهه نبود که خواب میدید، من هم خواب میدیدم، اما واقعیت بود. واقعیتی که واقعیتهای تلخی را نمایاند.
بیگمان تعصب قومی در افغانستان به اندازهای هست که مردمان عادی دیگر اقوام به الهه رای ندهند، اما هزارهها چرا؟ هزارههایی که دورهای پیش، با تعصب، بیلیاقتترینها را تا مقامهای بلند به پیش راندند؛ چرا پشت الهه را خالی کردند؟
دلیلی دیگری ندارد، جز زن بودن الهه. پیش از این سادهدلانه گمان میکردم، دگرگونیهای اجتماعی افغانستان بیش از همه هزارهها را مدنی ساخته اند. اما چنین نبود، متاسفانه. این رویداد، کمازکم نشان داد که هزارهها، سنتیتر و متحجرتر از سنتیترینها و متحجرترینها در افغانستان اند. نمایان شدن زن غیرتشان را به جوش میآورد. البته نمایان شدن زن خودشان. و این دایرهی خودی متاسفانه دامن زنانی را هم میگیرد که فقط شباهت ظاهری با اینها دارند. باوری که افتخار میکند تا اکنون زنی هزاره آوزاخوان نبوده است -چه افتخار حقیرانهای!
اما من فکر میکنم بر اضافهی زنستیزی، حذف شدن الهه دلیل دیگری هم دارد. جنگسالاران هزاره که به شدت غیرتی هم نشان میدهند، خود را مالک هزارهها میدانند و باور دارند که کسی بدون اجازهی آن ها نباید لب تر کنند. و حال که دختری هزاره میآید و آواز میخواند و اتکایاش هم خوداش است و تواناییهایاش، به این عالیجنابان بر میخورد و غیرتشان سرریز میشود و طلوع را وامیدارند الهه را حذف کند.