در اواخر قرن بیست، تفکر اصلاح جای تفکر انقلابی را در بسیاری جاهای جهان گرفت. این تحول برآیند تجربهی تاریخی، تردید در باورهای خوشبینانه و آرمانگرایانه، رشد طبقه متوسط و عوامل بههمپیوستهی دیگر بود. با مرگ روشنفکران چپ مانند سارتر و انقلابیهایی مانند چهگوارا، شعارهای انقلابی جذابیتشان را از دست دادند. این تحولات دامن قهرمانپرستی، که لازمهی انقلاب است، را هم گرفت. راه افتادن مردم به دنبال قهرمانهای انقلابی و در نتیجه ویرانگری جنگ دوم جهانی و استقرار دکتاتوریهای انقلابی در روسیه و چین و هسپانیا، نشان دادند که قهرمانگرایی و انقلابیگری عواقب شومی دارند.
پس از آن تعدادی از اندیشمندان، در راس آنها کارل پوپر، ایدهی اصلاح یا مهندسی اجتماعی را به جای ایدهی انقلاب پیشکشیدند که منطقیتر بود و چشمانداز امیدوارکنندهای برای جلوگیری از تکرار استبداد و ویرانگری گذشته داشت. امروز در کشورهای غربی، سارتر و چهگوارا تنها میتوانند الهامبخش جوانان تحصیلنکرده و بیکارباشند.
اول می در بسیاری کشورهای اروپایی به نام روز کارگر تجلیل میشود. امسال فرصت این را داشتم که در این روز در برلین، یکی از پایتختهای پرشور اروپا باشم. آنگونه که از نام این روز پیدا است، انتظار داشتم کارگران با نشانههای کارگری که در کتابها و نشریههای کمونیستان پیشین دیده بودم، در مراسم این روز شرکت کنند. اما نه از کارگران خبری بود، نه از نشانههای کارگری. شرکتکنندگان این مراسم، بیشتر جوانان مهاجر و بیکاری بودند که عکسهای چه گوارا را بر لباس داشتند و کلاه چه گوارا را بر سر. گردهمایی هیچ برنامهی ویژهای نداشت. تنها گروههای موسیقی دورهگرد اینجا و آنجا مینواختند و از مردم پول میگرفتند. در پایان روز هم، که بیشتر جوانان، مست بودند به خشونت پرداختند و با پولیس درگیر شدند. دوستانم گفتند که این برنامهی هر سالهی اینها است.
اما در کشورهای عقبمانده، مانند افغانستان وضع طوری دیگر است. روشنفکران و قهرمانان انقلابی هنوز طرفداران سرسختی در میان روشنفکران و تحصیلکردگان دارند و ستایش میشوند. تجلیل از چه گوارا در انجمن قلم افغانستان، اگر چه در ظاهر هیچ عیبی ندارد و کاری است باارزش؛ اما اگر نیک بنگریم، کمترین عیب این تجلیل، مشغول کردن اذهان به این انقلابی خشونتگرا است. حتا اگر هدف برگزارکنندگان این مراسم، تجلیل از فداکاری و مبارزههای چهگوارا برای آزادی بوده باشد، این مراسم همان گونه که دیده شد، در حد پوشیدن کلاه چه گوارا و دودکردن سیگار برگ کاهش یافته بود. پرسشی برای من ایجاد شده است که برگزاری اینگونه مراسمها، هنگامی که افغانستان گرفتار فقر و خشونت و هزار و یک مشکل دیگر است، چه پیامی دارد. من با خسرو موافقم که “چه گوارا نوستالژی دایمی نسبت به انسان شورشی و انقلابی است”. اما فکر میکنم این تمام مساله نیست. چه گوارا نشان درماندگی انسان افغانی در برابر مشکلات، گریز از پذیرش مسوولیت و تلاش برای حل مشکلات و در انتظار دست غیبی و سربرآوردن قهرمانی مانند چه گوارا بودن است. من هم گاهی از چه گوارا خوشم میآید. درمانده که میشوم، کلاه چه گوارا را که پیدا نتوانم، دنبال فندکی میگردم که عکس چه گوارا روی خود دارد. اما میدانم که این کارها برای لحظهای تخدیرم میکند و در نهایت مانند سیگار برگ تاثیرات ناگوار میگذارد.
تجلیل از چه گوارا و انقلابیهای مانند او نشان میدهد که ما از زمانهی خود عقب افتاده ایم و از مشکلاتمان ناآگاهیم. باوجود چند دهه جنگ و خشونت و انقلابهای کمونیستی و اسلامی با آن همه فجایعی که در پی داشتند، هنوز به فکر انقلاب و خشونت ایم و از چه گوارا تجلیل میکنیم. آرمانهایی که چه گورا برای آنها میجنگید، برای الگو شدن او کافی نیست. انقلابیهای وطنی هم آرمانهای ارزنده داشتند. حزب دموکراتیک خلق هم آرمان برابری، عدالت و آزادی داشت؛ اما باوری که از این ارزشها داشت و راهی که برای رسیدن به آن برگزیده بود، کشور را به کام استعمار و جنگهای ویرانگر کشاند. مجاهدان هم برای دین خدا میجنگیدند، اما مهمترین قربانی جهاد دین خدا بود.
باید از تاریخ خود درس بگیریم و به جای انقلابیگری و قهرمان سازی، به فکر اصلاح باشیم. تجربه کشور همسایه، ایران، نشان میدهد بیشترین کار را روشنفکرانی کرده اند که محدودیتهای نظام جمهوری اسلامی را تحمل کرده و برای اصلاحات گام به گام کار کرده اند، نه روشنفکران و انقلابیهایی که شعار انقلاب و براندازی نظام را داده اند.
آرمانهای متعالی داشتن یک چیز است و کار برای تحقق آن آرمانها چیز دیگر. ارزش انسانها با کار برای تحقق آرمانهای متعالی و نتیجهای که به دست میآورند سنجیدنی است نه با دم زدن از باور به آن آرمانها. در عالم سیاست، تنها باور داشتن به آرمانهای متعالی کافی نیست -تنها حسن نیست کافی نیست. حتا در تقلیلگرانه ترین نگاه، اگر ارزش انسانها را بر اساس باور به آرمانهایی متعالی بسنجیم، با کدام ابزار این کار را میکنیم. هیچ ابزاری نیست که ذهن انسانها را بگردیم و ببینیم واقعاً آرمان متعالی و حسن نیتی در کار هست یا نه. تنها معیاری که برای سنجیدن ارزش یک فرد و یک جریان وجود دارد، کاری است که میکنند و نتایجی است که از کار خود بر جا میگذارند.
کاری ارزشمند بود که چه گوارا در برابر سلطه سرمایه داری امریکایی که امریکای لاتین را به فقر و بیچارگی کشانده بود مبارزه کند. اما راهی که برای مبارزه انتخاب کرده بود، راهی بود که هزاران انسان دیگر را به کام مرگ کشاند و استبداد کاسترو را بر کوبا حاکم ساخت. میخواهم به گفتاوردی از خود چه گورا اشاره کنم. چه گوارا گفته است که بدترین ضربه را به آزادی آنهایی میزنند که کوتاهترین راه را برای رسیدن به آن برمیگزینند. چه گوارا هم کوتاهترین را برگزیده بود؛ میخواست یک شبه، با انقلاب جهان را تغییر بدهد.
روانشناسان میگویند در اثر تکرار یک رفتار، آن رفتار در انسانها نهادینه میشود و انسانها نمیتوانند به آسانی آن رفتار را ترک کنند. بدین گونه آنهایی که عمری را به خشونت میگذرانند و برای آزادی میجنگند، پس از پیروزی نمیتوانند سلاح را زمین بگذارند و خشونت را ترک کنند. نخستین دشمنان آزادی، در یک جامعهی پس از بحران، همانهایی اند که خشونتگرانه برای آزادی مبارزه کرده اند. قهرمانهای انقلاب، همیشه پس از انقلاب مرتکب فجایعی شده اند بیحساب. با تجلیل از الگوهای خشونتورز، جز ترویج خشونت کاری نمیشود. در حالی که ما نیاز داریم با خشونت مبارزه کنیم و مشکلاتی را که زیر لایههای خشونت و جنگ پوشیده شده اند شناسایی کنیم.
به باور من، برای برونرفت از بن بست کنونی باید از خود شروع کنیم –از مشکلات خود. آیا به جز کلیگوییها و متهم کردنها تحلیل منسجمی از مشکلات خود کرده ایم؟ اصلاً مشکلات ما چیست؟ این نوشته میخواهد دوستان را به اندیشیدن به این پرسش فرابخواند.
* این یادداشت در ادامه بحث تجلیل از چه گوارا در کابل، برای هشت صبح نوشته شده بود. هشت صبح این بحث را پایان داده است. برای اینکه وقتم برای نوشتن بیهوده نگذشته باشد، و این وبلاگ هم پس از مدتها، به روز شده باشد، اینجا گذاشتم.
نوشتههای دیگر در این مورد را در لینکهای زیر بخوانید