از شمارهای ناشناس زنگ میزند. هلو که بگویی، های میگوید و آهنگی پخش میکند. چه خیالهایی که نمیکنی. پس از یک دقیقه میگوید که میتوانید از این آهنگها به جای زنگی که دوستانتان هنگام زنگ زدن به شما میشنوند، استفاده کنید. شرکتهای مخابراتی حق دارند این گونه با خیالهای آدم بازی کند؟ حق داریم این گونه با خیالهای کسی بازی کنیم؟
بازی با خیال های دیگران
28 دسامبر 2011دامنهی انتظارات از کنفرانس دوم بن
5 دسامبر 2011کنفرانس دوم بن امروز برگزار میشود. افغانستان و جامعهی جهانی، هردو، به اهمیت این کنفرانس تاکید میکنند. اینکه در کنفرانس چه خواهد گذشت و کنفرانس چه بیرون خواهد داد، تا فردا مشخص خواهد شد. اما در پرتو آنچه تا اکنون مشخص شده است، میتوان پرسشهای زیر را مطرح کرد که آیا انتظارات افغانستان و جامعهی جهانی از این کنفرانس برآورده خواهد شد؟ و انتظاری که میتوان از این کنفرانس داشت چیست؟
نخست باید دید که افغانستان و جامعهی جهانی از این کنفرانس چه میخواهند. گفتوگوها در مورد کنفرانس دوم بن از چند ماه پیش آغاز شد. نشستهای متعددی برای آمادگی و ایجاد گروههای کاری کنفرانس برگزار شد. و آجندای کنفرانس تعیین شد؛ پروسهی انتقال، پروسهی صلح، همکاریهای منطقهای و ادامه همکاریهای جامعهی جهانی با افغانستان پس از 2014 –پس از پایان پروسهی انتقال. اگر آجندای کنفرانس را بررسی کنیم، درمییابیم که این آجندا، براساس خواستهای دولت افغانستان و جامعهی جهانی آماده شده است.
دولت افغانستان که از یکسو متهم به ناکارآیی در مبارزه با طالبان و دیگر تروریستان و به عهده گرفتن مسئولیتهای امنیتی است و از سوی دیگر نگران خروج نیروهای ائتلاف بینالمللی مبارزه با تروریزم و کاهش کمکهای جامعهی جهانی به افغانستان است؛ تلاش دارد از یکسو نشان دهد که آمادگی به عهده گرفتن مسئولیتهای امنیتی را دارد، و از دیگر سو تعهدات روشن جامعهی جهانی را برای ادامهی کمک به افغانستان، حمایت از پروسهی صلح و تنها نگذاشتن کشوردر مبارزه با تروریزم بگیرد. جامعهی جهانی اما در پی آن است که در این کنفرانس برای بیرون کشیدن آبرومندانهی نیروهای ائتلاف بینالمللی مبارزه با تروریزم از افغانستان و سپردن مسئولیتها به دولت افغانستان زمینهسازی کند و از بار سنگین جنگ در افغانستان بکاهد.
برآورده شدن انتظارات دولت افغانستان و جامعهی جهانی نیازمند زمینههایی است که میتوان آن را چنین برشمرد:
1. رسیدن به توافق صلح با طالبان و یا سرکوب آنها به اندازهای که نیروهای امنیتی افغان، پس از خروج نیروهای ائتلاف بینالمللی مبارزه با تروریزم، بتوانند آنها را مهار کنند.
2. از میان بردن آموزشگاهها و پناهگاهی طالبان و دیگر تروریستان و یا قناعت دادن، یا وادارکردن دولتهای حامی آنها که از آموزش و پناه دادن به آنها دست بردارند.
3. بهبود حکومتداری در افغانستان، تا دولت افغانستان توانایی مدیریت امنیتی، سیاسی و اقتصادی افغانستان را پس از خروج نیروهای ائتلاف بینالمللی مبارزه با تروریزم از افغانستان بیابد.
چشمانداز رسیدن به توافق صلح با طالبان مبهم است. تلاشهای افغانستان و جامعهی جهانی، در چند سال گذشته، در این راستا نهتنها به جایی نرسیده است، بل چنین مینماید که طالبان و دولتهای حامی آنها، دولت افغانستان و جامعهی جهانی را به بازی گرفته اند. باری، دکانداری از کویتهی پاکستان خود را نمایندهی طالب معرفی میکند و بار دیگر نمایندهی طالب رییس شورای عالی صلح افغانستان را هدف قرار میدهد. هرچند مقامهای دولتی افغان و ائتلاف مبارزه با تروریزم میگویند که طالبان توانایی گذشته را ندارند، اما اجرای عملیاتهای سازماندهی شده توسط طالبان در شهرهای افغانستان، بهویژه کابل، نشانگر آن است که آنها هنوز توانایی به چالش کشاندن امنیت افغانستان را دارند و به اندازهای سرکوب نشده اند که نیروهای امنیتی افغان بتواند به تنهایی آنها را مهار کند.
با کشته شدن اسامه بن لادن در نزدیکی اسلام آباد، پایتخت پاکستان، انتظار میرفت که فشار از سوی جامعهی جهانی بر پاکستان برای دستگیری رهبران القاعده و طالبان افزایش یابد و پاکستان نیز به این فشارها تن بدهد و دست از حمایت القاعده و طالبان بردارد. اما روند تحولات نشان میدهد که نه فشارها بر پاکستان به اندازهای که انتظار میرفت بوده است و نه این فشارها نتیجهی مطلوب داده است. دولتمردان پاکستانی، هرچند سخن از همکاری در مبارزه با تروریزم میگویند و از جامعهی جهانی باج میگیرند، اما به خروج نیروهای ائتلاف مبارزه با تروریزم از افغانستان و گسیل طالبان و القاعده به افغانستان و از آن راه، به قدرت رساندن دولتی دست نشانده در افغانستان و یا حداقل تحت فشار قراردادن دولت افغانستان و وادارکردن آن به تن دادن به خواستهای پاکستان دل بسته اند.
دولت افغانستان هم نهتنها در ده سال گذشته سیاست روشنی در برابر پاکستان و طالبان نداشته است، که در عرصهی داخلی هم نتوانسته است کارآیی خود را ثابت سازد. به اعتراف مقامات دولتی، فساد گسترده در ادارات دولتی وجود دارد و در مواد زیادی قانون نادیده گرفته میشود و عزل و نصبها نه بر اساس شایستگی، بل بر اساس روابط صورت میگیرند. پارلمان و حکومت در برابر هم قرار دارند و قوای سهگانه در امور همدیگر مداخله میکنند و از تامین عدالت ناتوان اند. مردم هم از ناکارآیی دولت و تامین نشدن عدالت ناراضی اند و همین نارضایتی، به گفتهی مقامات دولتی، عامل مهم حمایت مردم از طالبان شده است.
بدینگونه دیده میشود که زمینه برای دست یافتن به انتظارات دولت افغانستان و جامعهی جهانی مساعد نیست. تا هنگامی که حکومتداری بهبود نیابد، طالبان به صلح تن ندهند و یا سرکوب نشوند و حمایتهای خارجی از طالبان و دیگر ترویستان پایان نیابد، پروسهی انتقال مسئولیتها به دولت افغانستان و خروج نیروهای ائتلاف بینالمللی از کشور، نهتنها به تامین امنیت، عدالت و حاکمیت ملی افغانستان نخواهد انجامید، بلکه زمینه را برای مداخلهی حامیان تروریسم در افغانستان مساعد خواهد ساخت و افغانستان را با خطر ادامهی جنگ و تبدیل شدن آن به جنگهای داخلی روبهرو خواهد ساخت.
انتظار میرفت جامعهی جهانی در کنفرانس بن به تصامیم روشن و عملی در مورد آیندهی افغانستان و منطقه دست یابد و نگرانیهای موجود را درنظر بگیرد. اما شرکت نکردن پاکستان -که متهم اصلی ناامنی در افغانستان و منطقه شناخته میشود- در کنفرانس، تصمیمگیری در مورد قطع حمایت از تروریستان و پروسهی صلح، همکاریهای منطقهای، پروسهی انتقال و ادامهی کمکهای جامعهی جهانی با افغانستان پس از 2014 را دشوار ساخته است.
در وضعیت کنونی، با درنظرداشت زمینههای دست یافتن به انتظارات دولت افغانستان و جامعهی جهانی و شرکت نکردن پاکستان، کنفرانس بن نمیتواند همهی انتظارات دولت افغانستان و جامعهی جهانی از این کنفرانس را برآورد. انتظاری که میتوان از کنفرانس داشت این است که در این کنفرانس دولت افغانستان آمادگیاش را برای بهبود حکومتداری نشان دهد و جامعهی جهانی هم به مردم افغانستان و دولتهای حامی تروریسم نشان دهد که افغانستان را به حال خود وانخواهد گذاشت.
یادداشت: این نوشته، نخست، در 5 دسامبر، در روزنامه ی 8صبح چاپ شده است.
انسانی روشن دل
20 سپتامبر 2011فیس بوک را که باز میکنم، “ستاتوس” خالد خسرو که از نابینایی استاد قسیم اخگر خبر میدهد، بر پیشانی صفحه است. باورم نمی شود. استاد اخگر را دو هفته پیش دیدم. با جمعی از دوستان رفته بودیم دیدنش. سرحالتر از پیشتر به نظر میرسید. پرانرژی بود، اما اندوهگین و ناامید. از روزگار گله داشت و متاسف بود از کارهایی که نتوانسته است بکند. یادآوری کردیم کارهایی را که کرده است، اما بزرگوارتر از این است که آنها را کاری بداند.
آشنایی با افرادی مسیر زندگی آدم را عوض میکند. در زندگیام با سه نفر از این گونه آشنا شده ام. یکی از این افراد استاد اخگر است. استاد را از سال 83 میشناسم. از جلسههایی که در مجتمع فرهنگ و جامعهی مدنی داشتیم. انسانی روشن دل و مرد ایدهآل آن روزهایم بود. چشمانام را به چیزهای زیادی باز کرد. خواندن خبر نابینا شدن استاد، دلم را به درد آورد. چشمان مردی که چشمانام را باز کرد، تاریک شده است. آرزو میکنم استاد تاب بیاورد و روشنی به چشماناش باز گردد.
جواني و پيري
12 مه 2011“جوانی که رادیکال نباشد، قلب ندارد؛ و پیری که محافظهکار نباشد، عقل”. دو-سه سال پیش دوستی این ضربالمثل را گفت و این را که از کدام کشور است، که من یادم رفته است. “جوانی و قلب” در برابر “پیری و عقل” قرار دارد در این ضربالمثل. مراد از قلب اينجا ميتواند برخورد هيجاني با پديدهها و كارها باشد و مراد از عقل، برخورد سنجشگرانه. آنچه در اين ميان جوانان دارند و پيران داشته اند هيجان است و آنچه پيران دارند و جوانان ندارند يا كمتر دارند، سنجشگري است.
سنجشگرياي كه پيران دارند و جوانان ندارند يا كمتر دارند، ناشي از دانش و تجربهی بیشتر پيران می تواند باشد. هرچند لزوماً دانشِ پیران در مقایسه با جوانان بیشتر نیست؛ چه دانش فراگرفتني است و جواني ميتواند با فراگرفتن، دانشمندتر از پیری شود. اما تجربهی پیران، بیگمان، بیشتر از جوانان است؛ چه تجربه فراگرفتني نيست و رابطهي سرراست با زمانی دارد که آدمی ميزيد و زندگي را تجربه ميكند. به این گونه، عامل برخورد سنجشگرانهتر (عاقلانهتر) پيران در مقايسه با جوانان تجربه است. عقلانيت به اين معنا نزد جوانان نيست و نميتوان از جواني انتظار داشت به اين معنا عاقل باشد. اكنون اگر جواني و پيري در مورد چيزي گفتوگو كنند، احتمال اينكه جوان، حرف پير را كه هيجانات را گذرانده است و از سرِ تجربه، سنجشگرانه (عاقلانه) سخن ميگويد نفهمد و او را متهم به نداشتن احساس و عاطفه و از ايستمان خود متهم به نفهمي كند، زياد است.
آنگونه كه گفته شد، برخورد سنجشگرانهتر (عاقلانهتر) پيران در مقايسه با جوانان بيشتر به دليل تجربهي بيشتر پيران ميتواند باشد. حال با توجه به اين كه جواني ميتواند به دليلهاي متفاوت، در زمينههاي مشخص، تجربهي بيشتر در مقايسه با جواني ديگر داشته باشد، گفتوگو در آن زمينه ميتواند ميان دو جوان هم به همان سرانجام گفتوگوي جوان و پير بكشد؛ يعني جواني كه در زمينهاي مشخص تجربه ندارد يا كمتر تجربه دارد، سخن سنجشگرانه (عاقلانه)ي ديگري را نفهمد و او را متهم به نداشتن احساس و عاطفه و از ايستمان خود، متهم به نفهمي كند. ماجرا هنگامی تلخ می شود که دو جوان در مورد روابط عاطفي گفتوگو کنند و بدتر از آن در گير رابطهاي عاطفي باشند.
افغانستان و گزینههای پاکستان و ایالات متحده*
19 آوریل 2011با مطرح شدن ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده در افغانستان، تلاشهای پاکستان برای مصالحه میان دولت افغانستان و طالبان افزایش یافته است و این همزمان با افزایش تشنج در روابط ایالات متحده و پاکستان است. به گمان من این سه رویداد به همدیگر وابسته اند. برای روشن شدن مساله، بهتر است این سه رویداد جداگانه بررسی شود.
1. چند ماه است که مقامهای افغان و ایالات متحده از ایجاد پایگاه دایمی نظامی امریکا در افغانستان سخن میگویند. این سخنان بار نخست توسط حامد کرزی، رییس جمهوری افغانستان مطرح شد و پس از آن مقامهای امریکایی در مورد آن سخنان ضد و نقیض گفتند. سرانجام هفتهی گذشته، حامد کرزی در کنفرانس مطبوعاتیای گفت که لویه جرگه را برای تصمیمگیری در مورد روابط استراتیژیک با ایالات متحده، در دو-سه ماه آینده فرا خواهد خواند. قرار است این لویه جرگه در مورد سند همکاری استراتیژیک میان افغانستان و ایالات متحده تصمیم بگیرد. ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده بخشی از این سند همکاری استراتیژیک است.
2. از چند ماه گذشته، حکومت پاکستان تلاش برای مصالحه میان دولت افغانستان و طالبان را افزایش داده است. در همین راستا رضا گیلانی، نخست وزیر پاکستان به کابل آمد و با حامد کرزی، رییس جمهوری افغانستان دیدار کرد. دو طرف این گفتوگو را بیسابقه و تاریخی خواندند و در کنفرانس مطبوعاتیای اعلان کردند که افغانستان و پاکستان کمیسیون مشترکی برای تامین صلح و مذاکره ایجاد میکنند که زیر نظر مقامهای ارشد اجرایی دو کشور فعالیت خواهد کرد. افزایش تلاشهایی پاکستان برای مصالحه میان دولت افغانستان و طالبان، همزمان شده است با مطرح شدن ایجاد پایگاه نظامی ایالات متحده در افغانستان.
3. در این اواخر، حملههای هوایی هواپیماهایی ایالات متحده بر پناهگاه تروریستان در خاک پاکستان افزایش یافته است. این افرایش حملات خشم مقامهای پاکستانی و به گزارش نیویورک تایمز در 11 اپریل، خشم جنرال اشفق کیانی، رییس ستاد ارتش پاکستان را برانگیخته است. در همین راستا، جنرال احمد شجاع پاشاه، رییس ISI، به واشنگتن رفت و خواستار کاهش حملههای هوایی شد، اما این حملهها نه تنها کاهش نیافت، بل افزایش یافت. در پی آن وزارت امور خارجهی پاکستان اعتراض شدید خود به این حملهها را به سفارت ایالات متحده در پاکستان ابلاغ کرد. در کنار تشنج در مورد حملههای هوایی ایالات متحده بر خاک پاکستان، چندی پیش یکی از ماموران CIA به اتهام قتل دو پاکستانی دستگیر شد که تشنج زیادی را در روابط پاکستان و ایالات متحده به میان آورد. در پی این رویداد، حکومت پاکستان خواستار کاهش فعالیت CIA در پاکستان شد.
پاکستان از شروع جنگ سرد تا اکنون متحد استراتیژیک ایالات متحده در منطقه بوده است. در چند سال اخیر اما، از یکسو انتقاد مقامهای امریکایی از عدم همکاری پاکستان در مبارزه با تروریزم افزایش یافته است و از دیگرسو، پاکستان جایگاه استراتیژیک خود را برای ایالات متحده از دست داده است و روابط نزدیک ایالات متحده با پاکستان، منفعتی برای ایالات متحده در بر ندارد. گرمی روابط ایالات متحده و هند و امضای قراردهای همکاری میان دو کشور، پاکستانیها را متوجه این امر ساخته بود که جایگاه خود را برای ایالات متحده از دست میدهند. پاکستانیها هم از چند سال به این سو در پی روابط نزدیکتر با چین شده اند، تا جای ایالات متحده را پر کنند.
اکنون که ایجاد پایگاه دایمی نظامی ایالات متحده در افغانستان مطرح شده است، میتواند برای پاکستان آخرین گام ایالات متحده در کنار گذاشتن پاکستان تلقی شود. به همین دلیل، به گمان من، پاکستان از هر راه ممکن تلاش خواهد کرد تا مانع ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده در افغانستان شود. افزایش تلاشهای پاکستان برای مصالحه میان دولت افغانستان و پاکستان در همین راستا فهمیدنی است. چه اگر دولت افغانستان بتواند با طالبان به مصالحه برسد، امکان دارد که ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده در افغانستان با مخالفت افغانها روبهرو شود و پاکستان جایگاهاش را برای ایالات متحده حفظ کند.
به این گونه دیده میشود که دولت افغانستان در موقعیتی قرار گرفته است که میتواند میان ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده در افغانستان و حل مشکل امنیتی به کمک ایالات متحده، و پیگیری طرح مصالحه با طالبان به همکاری پاکستان یکی را برگزیند. ایجاد پایگاه نظامی دایمی ایالات متحده در افغانستان، میتواند سبب رقابت میان کابل و اسلام آباد شود؛ و مصالحه با طالبان به همکاری پاکستان، سبب تضعیف امکان برقراری همکاری استراتیژیک با ایالات متحده. گزیدن یکی از این دو، سنجش دقیقی را میطلبد و پاسخ به این پرسش که روابط استراتیژیک و درازمدت با ایالات متحده به نفع افغانستان است یا دوستی با پاکستان.
* این نوشته، نخست در روزنامهی 8 صبح نشر شده است.
از سالی که گذشت
20 مارس 2011واپسین روز سالی دیگر از زندگی. سال بیهودگی و بطالت. سال دیوانگی و حماقت. سال رنجیدن و رنجاندن. سال از دست دادن دوستان خوب. سال از دست دادن یک سال زندگی. سال تجربههای شیرین و تلخ.
سال آموختن از بیهودگی و بطالت. از حماقت و دیوانگی. از رنجیدن و رنجاندن. از ازدست دادن دوستان خوب. از از دست دادن یک سال زندگی. از تجربههای شیرین و تلخ.
و سال نو که قولهایی داده ام به خودام. که آدمتر شوم. که جدیتر و سختگیرتر شوم. که از سال گذشته بیاموزم. که حماقت و دیوانگی کمتر کنم. که به بیهودگی و بطالت نگذرانم. که به آسانی نرنجم و به سادگی نرنجانم. که دوستان تازه بیابم. که زندگی کنم.
به جای سال نو
21 مارس 2010سرزمین فراعنه هستم. روز اول سال است –نوروز. اینجا از نوروز خبری نیست. نه نشانههای آن را در گوشه و کنار شهر میشود دید و نه در دگرگونی طبیعت. نه از نسیم بهاری خبری هست و نه از نم نم باران و بوی خاک. میگویند بهار رسیده است و نوروز است. این را در فضای مجازی میخوانم و با چند دوستی که شاید مثل من بهار را در فضای مجازی میجویند پیام تبریکی ردوبدل میکنم.
میخواهم چیزی بنویسم. عاجزم از نوشتن در مورد بهار و نوروز، به ویژه اکنون که آن را حس نمیکنم. عاجزم از نوشتن در مورد سالی که شروع شده است، نه توان پیشبینی را دارم و نه اهل برنامه ام که برنامه بریزم برای این سال. بهتر است سراغ سالی که گذشت بروم و بخشی از آنچه برمن گذشته است را بنویسم.
پارسال نوروز را کابل بودم. یادم نمیآید کجا رفتم و چه کردم. تصمیمهایی زیادی داشتم که هیچ یکی به سرانجام نرسید. با این همه راضی ام. سال پرماجرایی بود. نیمههای بهار آلمان رفتم. بورس سه ماههی “دفتر خارجی فدرال” (وزارت امور خارجه). جهانی بهتمامی متفاوت. یک هفتهی اول را گیج بودم و حتا راه وزارت خارجه را گم میکردم.
از درسها، رویهی استادان و گشتوگذار در شهر چیزهایی زیادی آموختم. مهمترین آنها برای من تصفیه حساب آلمانها با تاریخشان و شرمساری از به راه انداختن جنگ و تجاوز به همسایگان و کشتار یهودیان بود. فراموش نمیکنم روزی را که استاد تاریخ ویدیویی را نشان داد که “کورنارد آدناور”، نخست وزیر پس از جنگ آلمان، به پولند میرود و در برابر بنای یادبود کشتهشدگان جنگ زانو میزند و از مردم پولند پوزش میطلبد. انگار شریک جرم آنها بودم و با پوزش خواستن او بار گناهان من سبکتر شد. انگار همهی انسانها مسوول آن جنگ و کشتار بودند و مسوول هر جنگ و کشتنی هستند.
چند روزی آزادی را زندگی کردم و فهمیدم. بزرگداشت روز کارگر را دیدم. بهانهای بود برای جوانان بیکار و مهاجر که بخوانند و برقصند و داد بزنند و شعار بدهند. روز همجنسگرایان را دیدم. و بار نخست همجنسگرایانی را که بیپرده مینمودند همجنسگرا اند و خواستار حق برابر با دگرجنسگرایان. به سویس و بلژیک و به هالند رفتم. روزهای خوشی بود. با آدمهای زیادی آشنا شدم.
پیش از رفتن، گاهی به این فکر میکردم که آنجا بمانم و افغانستان را به امان خدا سپارم. اما با بودن در آنجا فهمیدم که میشود باشندهی اروپا شوم، اما اهل اروپا هرگز نخواهم شد. و آنگونه هم که میپنداشتم زندگی آنجا برایام خواستنی نبود. هر کسی درگیر کار و روزگار خود. یکی برای دیگری وقت نداشت. دلام برای دوستانام در کابل تنگ میشد که بیبهانه ساعتها با هم مینشستیم و میگفتیم. پس از سه ماه به کابل برگشتم. شش ماهی را که آنجا بودم بدون اتفاق مهمی گذراندم.
و حالا دو ماهی میشود که برای برنامهی سه ماههی آموزشی اینجا ام. سرزمین فراعنه. یکی از آرزوهایام دیدن این سرزمین بود. میپنداشتم این سرزمین مانند اهرام با شکوه است و زنان آن مانند کلیوپاترا زیبا. همان دو-سه روز اول فهمیدم که اشتباه کرده ام. نه از شکوه خبری هست و نه از کلیوپاترا. همهی آن حرفها تنها لای کتابهای تاریخ اند.
مصر، همانگونه که یکی از استادانی که تاریخ مصر درسمان داد، گفت؛ سرزمین تضادها است. مردم در ظاهر مذهبی اند، اما در رفتار غیرمذهبی. یک سوی قاهره فروشگاهها، رستورانها و مردمانی اند با ظاهر اروپایی و سوی دیگر دکانها، مسجدها و قهوهخانههای قدیمی.
مردم مصر رفتار تملقآمیزی با خارجیها دارند، به ویژه با شهروندان کشورهای پیشرفته. هر جا ببینندات خوشآمد میگویند. سدها بار ”خوشآمدید به مصر” شنیده ام. این گونه که میبینم، روزی که اینجا را ترک کنم هم “خوش آمدید به مصر” خواهم شنید. باوجودی که حکومت مصر از پشتیبانی امریکا برخوردار است، مردم مصر سخت ضدامریکایی اند. القاعده و طالبان را دوست دارند و اسامه و ملا عمر را میستایند. روزهای نخست وقتی مرا باشندهی شرق و جنوب شرق آسیا میپنداشتند، میگفتم از افغانستان هستم. آنگاه سخن از ستایش اسامه بود و ملا عمر و جنگجویی مردم افغانستان. حالا دیگر برای اینکه با ستودن اسامه و ملا عمر ناراحتام نکنند، از هرجا که بگویند از همان جا ام.
این تنها مردم عادی مصر نیستند که اسامه و ملا عمر را میستایند و آمریکا را اشغالگر میدانند. استادانی که ما را درس میدهند تقریباً همگی باودارند افغانستان اشغال شده است و مسوولیت مردم افغانستان بیرون راندن اشغالگران اند. روزهای نخست سعی کردم بگویم افغانستان اشغال نشده است، اما نتیجه نداد. استادان نظر مخالف را برنمیتابند و میخواهند بر ما بقبولانند آنچه را میگویند. فضای ارتشی بر همه نهادها حاکم است. ارتشیها ادارهی همهچیز را به دست دارند. در قاهره که بگردی، هر سد متر ارتشیای ایستاده است. گفته میشود ارتشیها 15% باشندگان این کشور را تشکیل میدهند.
…
سه هفته به پایان برنامه مانده است. روزشماری میکنم تمام شود. فضای اینجا خستهام کرده است. میخواهم زودتر برگردم.
پایان عصر انقلابیگری و قهرمانپرستی*
14 اکتبر 2009در اواخر قرن بیست، تفکر اصلاح جای تفکر انقلابی را در بسیاری جاهای جهان گرفت. این تحول برآیند تجربهی تاریخی، تردید در باورهای خوشبینانه و آرمانگرایانه، رشد طبقه متوسط و عوامل بههمپیوستهی دیگر بود. با مرگ روشنفکران چپ مانند سارتر و انقلابیهایی مانند چهگوارا، شعارهای انقلابی جذابیتشان را از دست دادند. این تحولات دامن قهرمانپرستی، که لازمهی انقلاب است، را هم گرفت. راه افتادن مردم به دنبال قهرمانهای انقلابی و در نتیجه ویرانگری جنگ دوم جهانی و استقرار دکتاتوریهای انقلابی در روسیه و چین و هسپانیا، نشان دادند که قهرمانگرایی و انقلابیگری عواقب شومی دارند.
پس از آن تعدادی از اندیشمندان، در راس آنها کارل پوپر، ایدهی اصلاح یا مهندسی اجتماعی را به جای ایدهی انقلاب پیشکشیدند که منطقیتر بود و چشمانداز امیدوارکنندهای برای جلوگیری از تکرار استبداد و ویرانگری گذشته داشت. امروز در کشورهای غربی، سارتر و چهگوارا تنها میتوانند الهامبخش جوانان تحصیلنکرده و بیکارباشند.
اول می در بسیاری کشورهای اروپایی به نام روز کارگر تجلیل میشود. امسال فرصت این را داشتم که در این روز در برلین، یکی از پایتختهای پرشور اروپا باشم. آنگونه که از نام این روز پیدا است، انتظار داشتم کارگران با نشانههای کارگری که در کتابها و نشریههای کمونیستان پیشین دیده بودم، در مراسم این روز شرکت کنند. اما نه از کارگران خبری بود، نه از نشانههای کارگری. شرکتکنندگان این مراسم، بیشتر جوانان مهاجر و بیکاری بودند که عکس چه گوارا را بر لباس داشتند و کلاه چه گوارا را بر سر. گردهمایی هیچ برنامهی ویژهای نداشت. تنها گروههای موسیقی دورهگرد این جا و آن جا مینواختند و از مردم پول میگرفتند. در پایان روز هم، که بیشتر جوانان، مست بودند به خشونت پرداختند و با پولیس درگیر شدند. دوستانم گفتند که این برنامهی هر سالهی اینها است.
اما در کشورهای عقبمانده، مانند افغانستان وضع طوری دیگر است. روشنفکران و قهرمانان انقلابی هنوز طرفداران سرسختی در میان روشنفکران و تحصیلکردگان دارند و ستایش میشوند. تجلیل از چه گوارا در انجمن قلم افغانستان، اگر چه در ظاهر هیچ عیبی ندارد و کاری است باارزش؛ اما اگر نیک بنگریم، کمترین عیب این تجلیل، مشغول کردن اذهان به این انقلابی خشونتگرا است. حتا اگر هدف برگزارکنندگان این مراسم، تجلیل از فداکاری و مبارزههای چهگوارا برای آزادی بوده باشد، این مراسم همان گونه که دیده شد، در حد پوشیدن کلاه چه گوارا و دودکردن سیگار برگ کاهش یافته بود. پرسشی برای من ایجاد شده است که برگزاری اینگونه مراسمها، هنگامی که افغانستان گرفتار فقر و خشونت و هزار و یک مشکل دیگر است، چه پیامی دارد. من با خسرو موافقم که “چه گوارا نوستالژی دایمی نسبت به انسان شورشی و انقلابی است”. اما فکر میکنم این تمام مساله نیست. چه گوارا نشان درماندگی انسان افغانی در برابر مشکلات، گریز از پذیرش مسوولیت و تلاش برای حل مشکلات و در انتظار دست غیبی و سربرآوردن قهرمانی مانند چه گوارا بودن است. من هم گاهی از چه گوارا خوشم میآید. درمانده که میشوم، کلاه چه گوارا را که پیدا نتوانم، دنبال فندکی میگردم که عکس چه گوارا روی خود دارد. اما میدانم که این کارها برای لحظهای تخدیرم میکند و در نهایت مانند سیگار برگ تاثیرات ناگوار میگذارد.
تجلیل از چه گوارا و انقلابیهای مانند او نشان میدهد که ما از زمانهی خود عقب افتاده ایم و از مشکلاتمان ناآگاهیم. باوجود چند دهه جنگ و خشونت و انقلابهای کمونیستی و اسلامی با آن همه فجایعی که در پی داشتند، هنوز به فکر انقلاب و خشونت ایم و از چه گوارا تجلیل میکنیم. آرمانهایی که چه گورا برای آنها میجنگید، برای الگو شدن او کافی نیست. انقلابیهای وطنی هم آرمانهای ارزنده داشتند. حزب دموکراتیک خلق هم آرمان برابری، عدالت و آزادی داشت؛ اما باوری که از این ارزشها داشت و راهی که برای رسیدن به آن برگزیده بود، کشور را به کام استعمار و جنگهای ویرانگر کشاند. مجاهدان هم برای دین خدا میجنگیدند، اما مهمترین قربانی جهاد دین خدا بود.
باید از تاریخ خود درس بگیریم و به جای انقلابیگری و قهرمان سازی، به فکر اصلاح باشیم. تجربه کشور همسایه، ایران، نشان میدهد بیشترین کار را روشنفکرانی کرده اند که محدودیتهای نظام جمهوری اسلامی را تحمل کرده و برای اصلاحات گام به گام کار کرده اند، نه روشنفکران و انقلابیهایی که شعار انقلاب و براندازی نظام را داده اند.
آرمانهای متعالی داشتن یک چیز است و کار برای تحقق آن آرمانها چیز دیگر. ارزش انسانها با کار برای تحقق آرمانهای متعالی و نتیجهای که به دست میآورند سنجیدنی است نه با دم زدن از باور به آن آرمانها. در عالم سیاست، تنها باور داشتن به آرمانهای متعالی کافی نیست -تنها حسن نیست کافی نیست. حتا در تقلیلگرانه ترین نگاه، اگر ارزش انسانها را بر اساس باور به آرمانهایی متعالی بسنجیم، با کدام ابزار این کار را میکنیم. هیچ ابزاری نیست که ذهن انسانها را بگردیم و ببینیم واقعاً آرمان متعالی و حسن نیتی در کار هست یا نه. تنها معیاری که برای سنجیدن ارزش یک فرد و یک جریان وجود دارد، کاری است که میکنند و نتایجی است که از کار خود بر جا میگذارند.
کاری ارزشمند بود که چه گوارا در برابر سلطه سرمایه داری امریکایی که امریکای لاتین را به فقر و بیچارگی کشانده بود مبارزه کند. اما راهی که برای مبارزه انتخاب کرده بود، راهی بود که هزاران انسان دیگر را به کام مرگ کشاند و استبداد کاسترو را بر کوبا حاکم ساخت. گفتاوردی از چه گوارا است که بدترین ضربه را به آزادی آنهایی میزنند که کوتاهترین راه را برای رسیدن به آن برمیگزینند. چه گوارا هم کوتاهترین را برگزیده بود؛ میخواست یک شبه، با انقلاب جهان را تغییر بدهد.
روانشناسان میگویند در اثر تکرار یک رفتار، آن رفتار در انسانها نهادینه میشود و انسانها نمیتوانند به آسانی آن رفتار را ترک کنند. بدین گونه آنهایی که عمری را به خشونت میگذرانند و برای آزادی میجنگند، پس از پیروزی نمیتوانند سلاح را زمین بگذارند و خشونت را ترک کنند. نخستین دشمنان آزادی، در یک جامعهی پس از بحران، همانهایی اند که خشونتگرانه برای آزادی مبارزه کرده اند. قهرمانهای انقلاب، همیشه پس از انقلاب مرتکب فجایعی شده اند بیحساب. با تجلیل از الگوهای خشونتورز، جز ترویج خشونت کاری نمیشود. در حالی که ما نیاز داریم با خشونت مبارزه کنیم و مشکلاتی را که زیر لایههای خشونت و جنگ پوشیده شده اند شناسایی کنیم.
به باور من، برای برونرفت از بن بست کنونی باید از خود شروع کنیم –از مشکلات خود. آیا به جز کلیگوییها و متهم کردنها تحلیل منسجمی از مشکلات خود کرده ایم؟ اصلاً مشکلات ما چیست؟ این نوشته میخواهد دوستان را به اندیشیدن به این پرسش فرابخواند.
* این یادداشت در ادامه بحث تجلیل از چه گوارا در کابل، برای هشت صبح نوشته شده بود. هشت صبح این بحث را پایان داده است. برای اینکه وقتم برای نوشتن بیهوده نگذشته باشد، و این وبلاگ هم پس از مدتها، به روز شده باشد، اینجا گذاشتم.
نوشتههای دیگر در این مورد را در لینکهای زیر بخوانید
رای سفید، رای خنثا است
19 اوت 2009انتخابات، تعریف کنندهی دموکراسی است و از یونان باستان تا امروز یکی از عناصر اصلی دموکراسی بوده است. با نگاهی به تاریخ در مییابیم که انتخابات کارکرد دوگانه داشته است. گاهی هیتلر و موسولینی را به قدرت رسانده است و گاهی هم ابرام لنکن و بارک اوباما را. بناءً نباید تنها روی مثبت انتخابات را دید و از روی منفی آن چشم پوشید.
بیگمان، هدف از انتخابات برگزیدن شایستهترین فرد برای رهبری کشور است. اما هنگامی که شایستهترین فرد وجود نداشته باشد، باید تلاش کرد تا رهبری کشور به دست ناشایستهترین فرد نافتد. موضع خنثا گزیدن و تحریم انتخابات، جدا از انفعالی بودن، رای به نفع ناشایستهترین است.
درست است که انتخابات در افغانستان رهبران سنتی را برکشید و به نفع قبیلهگرایان انجامید نه دموکراسیخواهان. درست است که پنج سال تجربهی دموکراسی شور و شوق ما را گرفته است. درست است که مافیای قدرت، افکار عمومی را درگیر مسایل قومی، زبانی و منطقهای میکند و مانع رای آزاد میشود. درست است که دموکراسی عملاً به انتخابات محدود شده است. درست است که هر نامزد جدی یا متهم به جنایت است یا متهم به همکاری با جنایتکاران. اما هیچ یک از اینها دلیل نمیشود در انتخابات شرکت نکنیم یا منفعلانه شرکت کنیم و رای سفید بدهیم.
انتخابات رهبران سنتی را برکشید، اما راه را بر دموکراتها نبست. در کشوری که دموکراسی آن بر فراز ویرانههای تعصب و خودخواهی بنا شده است و فرهنگ خشونت در خون مردم آن عجین است، انتظار ظهور یک شبهی سیاستمداران دموکرات و باورمند به ارزشهای انسانی، خوشخیالیای بیش نیست. واقعیت جامعهی افغانستان همین است. رهبران و مردم افغانستان آیینهی تمامنمای همدیگر اند و در یک همپوشی کامل قرار دارند. واقعبین اگر باشیم، میبینیم حتا اگر مسایل قومی و زبانی و منطقهای هم دامن زده نمیشد، رای مردم به خودی خود در این چارچوبها پخش میشد. منطقی نیست از مردمی که در این چارچوب ها میزیند، انتظار داشته باشیم خارج از این چارچوبها رای بدهند.
تجربهی پنج سال گذشته، شور و شوق ما پنج سال پیش ما را گرفته است. شور و شوقهایی که زیاد هم بهجا نبودند. شور و شوقهایی بودند ساختهی ذهن خیالباف ما که در روبهرو شدن با دیوار سخت واقعیت از هم پاشیدند. اکنون وقت آن است که به جای ذوقزدگی، در واقعیتها بدرنگیم و گام به گام با آنها برخورد کنیم. نه این که از فرط ناامیدی به قطب مخالف پناه ببریم و به نام اخلاق انزوا بگزینیم.
با وجود آنکه حکومت تنها هنگام انتخابات به شهروندان مراجعه میکند و دموکراسی محدود شده است به انتخابات، همین انتخابات هم فرصت کمی برای بیان خواست عمومی نیست. انتخابات این دور با وجود همهی کاستیهایاش، بهتر از انتخابات دور پیش است و خواستهای بیشتری را بازتاب میدهد . نامزدها هم بیشتر از دور پیش به ارزش رای مردم پی برده اند و بیشتر برای رای به گوشه و کنار کشور میروند؛ فهمیده اند شعار برای همیشه کاربرد ندارد، برای همین در کنار شعار طرحهایی هم برای آیندهی کشور دارند. بر خلاف دورهی پیش این بار چهرههای جدید با جایگاه اجتماعی جدید وارد میدان رقابت شده اند و نگاهی جدید به سیاست و رهبری دارند که گام نخست برای بریدن از سیاست سنتی است.
و اما اتهامهایی که بر نامزدها وارد میشود، درست همان نکتهای است که ما را به انتخاب میان بد و بدتر فرامیخواند. این جا است که باید روی منفی انتخابات را در نظر بگیریم و نگذاریم ناشایستهترین (بدترین) رهبری کشور را به دست بگیرد و کشور را به فاجعه بکشاند. این جا است که مسوولیت شهروندی حکم میکند بیتفاوت نباشیم و مسوولانه عمل کنیم. رای سفید جز این که به بدترین میدان بدهد کاری نمیکند. البته این نکته را هم باید در نظر داشت اگر شمار رای سفید بالا باشد، امکان تقلب را هم بالا میبرد، چون به سادگی میشود آن را به نفع نامزدی نشانی کرد.
و اگر احتمال پیروزی بدترین پایین هم باشد، رای سفید هیچ کارآییای ندارد. رای سفید حتا صدای رایدهنده را هم بازتاب نداده، ایجاد همصدایی نمیکند. در حالی که انتخابات فرصتی هم هست برای ایجاد همصدایی و یافتن همفکران برای ایجاد جریان سیاسی.
نکتهی آخر این که، رای سفید، نه نشانهی اعتراض است و نه نشانهی نگاهی نو. نه به پخته شدن دموکراسی کمک میکند و نه مشق دموکراسی است. دموکراسی با آزمون مشق میشود، با آزمون انتخاب، انتخاب و انتخاب. رای سفید خنثا است، هر نامی که به آن بدهیم.
از جوانی تا کوری
10 ژوئیه 2009دو سال پیش بود که “جوانی” نوشتهی جان کوئتزی را خواندم که برندهی جایزهی ادبیات نوبل در سال 2003 شده بود. جوانی، زندگی یک جوان افریقاییِ را روایت میکند که هوس رفتن به اروپا و خوشبخت شدن در آنجا را دارد. جوان که ذوقی دارد و شعر میسراید، میخواهد شاعر بزرگی شود. میپندارد در زادگاهاش قدر او را نمیشناسد. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / باید برون کشید از این ورطه رخت خویش. رخت خویش بیرون میکشد و با امید زیاد به اروپا میرود. اما زندگی اروپا آنگونه که میپنداشت نیست. درگیر مشکلات روزمره زندگی میشود و کاری که تصور نمیکرد. آرزوهایاش دستنایافتنی مینمایند و نوستالژی زادگاه زنده میشود.
جوانی مشکلاتی را روایت میکند که زرق و برق و جذبهی غرب مجال دیدن آن را نمیدهد. باید تجربه کنی تا بفهمی. جوانی را برای آن از انترنت گرفتم و خواندم که بر پشت آن نوشته شده بود برندهی جایزهی نوبل. اما که خواندم، نتوانستم بپذیرم ارزندهی نوبل باشد. دلیلی که یافتم، سیاسی بود. جوانی نوبل گرفته است چون میتواند با نمایاندن مشکلات زندگی یک مهاجر در غرب، شماری را از مهاجرت به غرب باز دارد. اما چنین تاثیری داشته است؟
اما “کوری” چیزی دیگر است. کوری، به گفتهی نویسنده، روایتگر زندگی انسانهایی است که بینا اند اما نمیبینند. کوری سپید، نه آن کوری معمول سیاه. کوری از رانندهای که به چراغ قرمز چشم دوخته و منتظر چراغ سبز است، شروع میشود و به تمام شهر سرایت میکند. کار به جایی میرسد که انسانها (کوران) جز به لقمهی نان به چیزی دیگری نمیاندیشند و همه معیارهایی را که هنگام بینایی داشتند فراموش میکنند.
کوری از یک سو نشان دهندهی نسبیت اخلاق است. در دنیای کوران، برای زنده ماندن، هر کاری مجاز است. ربودن غذای دیگران، کشتن برای زنده ماندن و سپردن زنی که به او عشق میورزی به مردی دیگر در برابر غذا.
از دیگر سو، کوری نشان میدهد که انسانها در بدترین حالت هم میتوانند به اصولی پابند بمانند. مانند زنی که تنها بینای شهر است، اما برای بودن در کنار شوهراش خود را کور مینمایاند و همهی سختیها را تحمل میکند. اما اینجا وفاداری –بودن در کنار شوهر- وفاداری جنسی نیست، بل وفاداریِ است انسانی که فراتر از مسالهی جنسی جا دارد.
رمان کوری نوشتهی ژوزه ساراماگوی پرتگالی است که در سال 1998 برندهی جایزهی نوبل ادبیات شده است. با خواندن کوری فهمیدم، داستان اگر آن توانی را دیگر ندارد که جهان را بلرزاند، آن قدر توان دارد که جان زنده ای را بلرزاند. هنگام خواندن این رمان، میترسیدم چشمانام را ببندم و یکبارگی کور شوم. اما نشدم و جملههای پایانی رمان تکانام داد. “فکر نمیکنم ما کور شدیم، فکر میکنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند.” مگر ما هم کور نیستیم؟